یادبودبرای مادر بزرگ

 

Saby*

 

  

پاره کردن پیراهن مرگ را،

باور نداشتیم .

 

مرگ دست ما را گرفت و تکان داد .

ما دست مرک را گرفتیم و تکان دادیم .

 

دست تکان می داد

دو تکه لباس شنا را.

 

نور محض

می تابید .

 

Saby*  نقاشی مناظر طبیعت با الهام از آیین ذن.

 

 

 

 

حقیقت آن انگشتان اشاره

 

 

 مرگ روی صخره یی تنها نشسته

و بی صدا

نغمه های سوگوار می سراید

سکوتش در شعرهای من جاری ست.

 

من و مرگ از یک درد رنج می بریم

هردواندیشه ها را سیال می کنیم

این کار بزرگی ست.

 

اکر روزی

دست هایتان سرشار شرم شد

یا پیمانه ها یتان لبریز باد ه

ولب هایتان پرخند ه

به حقیقت ان انگشتان اشاره

نزدیک شده اید.

از تو تا هم جنان که دوستت دارم...

 ازتو تا هم چنان که دوستت دارم...

 

 

ازتو می سرایم

وازآنچه مرا در برگرفته

وبه حرف در می آورد .

 

مدام از نگاهت جامی بر می دارم

که تسلی بخش قیدهای من است

آنگاه که فریاد نازک دخترانی نحیف و بلند بالا

چون برق طلا جلوه می کند.

 

سپید پوش خاموش

باد بیهوده می وزد

آرامش انگشتان ظریفت پهنه ی افق را دربرگرفته .

 

ازتووازآغازمی گویم

که درها نیمه گشوده بود

وآیینه های گردآلود وشعله های افسرده

بستر تهیدستان را آماده می ساخت.

وکوچه ی پر هیاهو شکوهمند زنی بود

که رقص گل ها را مصورمی کرد.

 

از تو می سرایم

هم چنا ن که دوستت دارم

ومردمان سخنم را درنمی یابند...

انچه می پندارند،...دیده ام  

ضربه ناخن،رگبار گلوله،شب های خوش فروردین،بسترهای آغشته به بوی علف.

 

اما باز از تو می سرایم

که مرا نوسان می دهی

در سرزمینی که همگان یک خواب می بینند.

 

 

                      

معادله

 

 

یک زندگی بزرگ

                    عشق می خواهد

                    بودجه می خواهد.

 

 این آقایان صد در صد اداری !

اگر شکست ها یشان را به تماشا نگذارند

زنده می مانیم

وبا سرعت معمول خود

پیش می رویم.

 

همیشه یک طرف معادله

الگویی ست

برای حل معادله.

 

 

بدی همان فرشته بود

بدی همان فرشته بود

 

 

که بود؟

چه بود؟

 

پادوی کوچه های کودکی

گم شده ی عطر سنجد زیر دیوار خشتی

 

شهر در دستم

زمین هایی که هرگزدرانها بازی نکردم

خرابه هایی که دیروزدود شدند

 

...وتنهایی من       که نمی دانستم بدی همان فرشته بود

 

اه شهر دردستم

توکجایی؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دختری که صبح پسته می خورد

 

 

پنج دقیقه به نه شب بود

بلند شدم        بایستی به تو زنگ می زدم

یادم امد         این شعر را بنویسم

 

دختری که صبح پسته می خورد

قامت کشیده یی داشت و

پنج دقیقه به ساعت نه        بلند شد        زنگ زد

یادش امد        شعری بنویسد.

دوغزل

 

۱)

ای دخترآیینه ها، گیسو رها درباد

دستی تکان دادی وجودم گوشه ای افتاد

 

پائیزشد یا فصل موسیقی و دلتنگی

ان سان که جادوی نگاهت کرده هی بیداد

 

یک بیستون غم سینه ام را سنگ می بارد

انگارمی خواند برایم قصه ای فرهاد

 

 آرام در چشمان من گسترده شد دریا  

لبخندهایت سردوغمناک است با همزاد 

 

گم مانده ام فانوس من درلحظه ها یی زرد

همراهیم کن... روشنی... گیسو رها درباد .

 

 

 

۲)

 

کسی که سوی من قدم زده، ببین پیاده است

سلام خوب همنوازمن هوا چه ساده است!

 

همیشه بوده ام درانتظارگام آشنا

کنارراه و غافل ازکسی که ایستاده است

 

غروب جاده های ده برای من تکیده اند

نگاه نقره ای میان دشت اوفتاده است

 

به پنجره، به باورم، به آیه ها رسیده ام

دوچشم سبزمن کنون پرازغبارجاده است

 

سلام می کنم به دست های پر تپش، سلام

سلام خوب همنواز من، هوا چه ساده است!

یادبود

 

گلها همه آفتابگردانند ! 

 

 

قیصر امین پور

 

قیصربامرگ قدم می زد

 

 

۱

 ...مردن چه قدر حوصله مي خواهد

بي آن كه در سراسر عمرت

يك روز ، يك نفس

بي حس مرگ زيسته باشي !

...

 ۲

...نامي براي مردن

نامي براي تا به ابد زيستن

 نامي براي بي كه بداني چرا

گاهي گريستن ...

 ۳

اين سالها كه مي گذرد

چندان كه لازم است

ديوانه نيستم

احساس مي كنم كه پس از مرگ

عاقبت

يك روز ديوانه مي شوم  

 

 *

و ...

 

 

 

 

 

تیرداد  نصری

 

هفت سال اول را معلم بودم
۲۴ بعد را:
شاگرد مکانیک
جورابفروش کنار خیابان
ظرفشوی رستوران

راننده پیتزا فروشی
کارمند تعاونی دانشگاه
پرواز دهنده کبوترهام
بیکار
عضو انجمن شعر

نقاش ساختمان
دلال پاکت و کیسه نایلونی
سیگار فروش کنار صبح تا ساعت ۴ میدان

مغازه دار
سیاسی
فراری دهنده
فراری
حیرتزده سرگذشت ((هاید پارک)) لندن

خیابان به خیابان
شهر به شهر
قاره به قاره

زندگی مرا فرستاد.
به آدرس عوضی.

   

                                                                                           مهربان باشیم!

کدامیک واقعى است؟

 

 

کدامیک واقعی است؟ (1)

 

اعجوبه ی زیبا بیست ساله می نمود

با چهره ای رنگ پریده

حجاری شده بر جلوه های زندگی

 

شبانه طلوع کرد

از صاعقه گذشت

گورراهم به جنبش درآورد.

 

وقتی به خانه آمدم

به دیوار تکیه داده بود!

 

 

 

کدامیک واقعی است؟(2)

 

رودخانه ساکن بود

کوهستان پر برف .

 

ما سحرگاهان جسدش را دفن کردیم

باد زاده شد وازهمه سو وزید

وچهار نعل گورش را درهم پیچید.

 

با ارتفاع بلند نور در مه

بر کرانه های رودخانه خاموش

دختری نغمه سر داد.

 

 

والس

 

 

 

 

والس

 

 

مثل شبحی از من دور میشوی

و از هر چه اطراف من است

معصوم تر از یک کودک هفت ساله ام

وقتی با تو از گناه میگویم

وتو سبک سرانه مرا میرقصانی

اواز نمیدانم

چشمانم برایت می درخشند

وتو چقدر زیبا هستی

هر بار که به من نزدیک می شوی

امشب نگذاشتی حتا « گلهای بدی » را

تمام کنم

 

 

جهانی پهناورتروسزاوارتر میخواهیم

هنوز نگفته مثل شبحی از من دور می شوی

واز هر چه اطراف من است

 

 

لابیرنت

 

تنهایی میخواهد

دل خوش کردن به خیزران تنهایی

که درپس زمینه ای نقره ای می شکند

اندکی از هزار توی خود دور می شوم

از جزیره « کرت » تا چشمان تو راهی نیست

( آن جا که پیرهن من

طرح اندام تو را

به آب های اقیانوس

سنجاق می کند)

 

از آینه دست بر می دارم و

جایی که زنی در سکوت می خواند

خانه نشین می شوم.

نگاهي به سومين جشنواره سراسري شعر كوير
تاریخ درج: 1 خرداد 1386 ساعت 13:46 تاریخ تایید: 1 خرداد 1386 ساعت 20:50 تاریخ به روز رسانی: 1 خرداد 1386 ساعت 20:49  
     
  
 سيد محمد آتشي:
سومين جشنواره سراسري شعر كوير با تأخير و اگرها و اماهاي فراوان، در روزهاي 26 و 27 ارديبهشت‌ماه در ابركوه برگزار شد.

فرو نشسته چه شب‌ها  تب كوير از تو
الف- در اين همايش كه به همت شاعران ابركوهي و نهادهاي مرتبط چون اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي يزد، برگزار گرديد، چهل تن از شاعران برگزيده اين جشنواره آثار خود را قرائت كردند، منهاي برنامه‌هاي حاشيه‌اي مثل بازديد از آثار باستاني كه در دو دوره قبل هم تكرار شد! و پذيرايي كه خوب بود!! بايد اذعان كرد كه بيشتر شاعران حضور يافته در اين جشنواره براي اولين بار در چنين كنگره‌اي شركت مي‌كردند!  - در همين‌جا پيشنهاد مي‌شود كه براي شاعران مبتدي و تازه‌كار برنامه‌هايي در رده‌هاي پايين‌تري ترتيب داده شود و سپس آنها در چنين جشنواره‌هايي شركت  نمايند- تعدادي ديگر از شاعران هم چون سالهاي قبل در اين جشنواره حضوري تكراري  داشتند و باز حديث عدم حضور شاعران مطرح معاصر، به دليل كمبود بودجه، شاعران جوان سرشناس و نوآور، به دليل دعوت نشدن  و متوليان فرهنگي مركزنشين، به دليل مشغله كاري فراوان!  تكرار شد. تأخير يك ساعته شروع برنامه‌ها (كه همه بيكار نشسته بودند) و ناهماهنگي‌هاي بعدي هم كه ديگر براي ما كه ساليانه صدها همايش و كنگره و جشنواره و شب شعر در كشورمان برگزار مي‌شود، تازگي نداشت. به راستي با بودجه برگزاري اين جشنواره‌ها بايد كاري تازه كرد؛ چون چاپ مجموعه  اشعار شاعران جوان و تقويت انجمن‌هاي ادبي.

ب- شعر كوير وجود ندارد، به شهادت شعرهاي قرائت شده ثابت شد كه اصطلاح موضوعي «يك قطعه شعر براي كوير» نقيض‌گوئي محض و ساده است، يك قطعه شعر برازنده نام خود نيست مگر آن كه روح را برانگيزد و بلندي دهد. اما هر نوع شعري و تحركي در اين مقوله، براثر الزام، گذران است. درجه تحرك لازم، براي آنكه به شعري حق نام ماندگاري را بدهند،  نمي‌تواند در سراپاي يك اثر نسبتاً مهم موضوعي حفظ شود. پس از ساعتي حداكثر اين درجه تحرك ضعيف مي‌شود و فرود مي‌آيد. آنگاه واكنش به دنبال آن است و شعر موضوعي در نتيجه و در واقع ارزش خود را از دست مي‌دهد... و جشنواره‌ها محلي مي‌شود براي ديد و بازديد و سوغات خريدن و سكه گرفتن و...

ج- پوسترهاي اوليه جشنواره به آن جنبه بين‌المللي داده بودند. سپس پوسترها عوض شد و جشنواره سراسري اعلام گرديد. بعداً در متن برنامه‌ها هم اعلام شد دو شاعر يكي از افغانستان! و ديگري از تاجيكستان در سومين جشنواره حضور دارند! كه اين هم از آن تلخندهاي قابل تأمل بود.

د- ... و الباقي گزيده‌اي است از آثار ارسالي به اين جشنواره و قضاوت شما .

فاطمه رضايي: 

برقص شعله به شعله درون اين مجمر
برقص آتش پنهان زير خاكستر
كوير گرم‌تر از لحظه هم‌آغوشي
كوير تشنه دامن كشيده تا بندر
مرا به شيوه‌ شنهاي داغ، جاري كن
به چشمه‌هاي فريبنده معطر
تو مثل مادر، دلسوز كاروانهايي
پناهشان بده از بادهاي غارتگر
كه همچنان بلد راه هر چه قافله‌اند
ستاره‌هاي تو اين شب چراغ‌هاي سفر
هزار و يكشب مشرق زمين، حكايت توست
كه شهرزاد نگفته است قصه‌اي ديگر
درخت كهنه و خشكيده‌اي ست پيكره‌ام
كه زخم خورده‌ام از دوستان تبر به تبر

***

الهام ميزبان:

مثل بيست و سه پله متروك، كه تو را از تو مي‌برد پائين
رفتنت اتفاق مي‌افتد، توي يك ساك كهنه سنگين
مثل غمگين‌ترين صداي خودت، رو به مردي كه عاشقش بودي
مثل مردي كه عاشقت بوده،‌ در صدايي شكسته و غمگين
بسته شد آن دري كه واكردم، رو به يك اعتماد خواب‌آلود
بسته شد توي وحشتم پيچيد، اين صدا مثل موج يك نفرين
من... و تو- ما؟!- دو اسم سرگردان،‌ گوشه يك شناسنامه خيس
«تو» نشستن درون تنهاييت، «من» گذشتن... و حركت ماشين
اين طرف هق هق زني در من، ابر غم پشت شيشه اتوبوس
آن طرف يك كوير دلتنگي، زخم‌هاي هميشگي زمين
***
جعفر عسگري:

در پهنه شبيه به اقيانوس.. در وسعتي كه ماه فراوان است..
يك مشت خاك دلشده عاشق.. در معبر كوير.. غزل‌خوان است
در چرخش سماعي آرامش.. مي‌چرخد و.. پر از هيجان و شور
اين خاك از چه مست شده؟ از چه؟.. اين خاك بهر چيست شتابان است؟
عطر چه كس مشام بيابان را.. پيچيده در هواي پريشاني؟
بوي كه را چنين به بغل دارد؟ از چه هراسناك و پريشان است؟
(عطري به قدمت نفس باران!.. جام شراب كهنه چندين خم
اسطوره‌هاي خانه به دوش عشق.. در سينه‌اش به خاطره پنهان است!)
هر چند تشنه است.. ولي حتي.. لب تر نكرده سوي كسي هرگز!
زنده است با قناعت خود عمري.. چيزي كه تشنه‌اش شده.. باران است
خاك مقدسي است.. كه باران هم.. بي‌رخصتش حضور نمي‌يابد!
لب تشنه است و غرق غروري پاك.. (از هر ترك.. غرور نمايان است)
*
اين خاك چيست؟ چيست مگر؟ مشتي اسطوره‌هاي خانه به دوشي كه..
هر جا كه مي‌رسند.. سرافرازند.. اين جا مگر كجاست؟مگر كجاست؟
***

منير عسگرنژاد:
امشب دوباره آمده‌ام پايكوبي‌ات 
اي دستهاي خالي من نذر خوبي‌ات
اين بار از فسيل دماوند آمدم
با ابرهاي در عطش خاك روبي‌ات
من نايب‌الزياره باران و بركه‌ام
در آسمان ابري صحن جنوبي‌ات
پيداست بين گنبد و گلدسته حرم
رنگ بهشت، پنجره‌اي بر ربوبيت
سوگند بر نگاه غريب كبوتران
در قاب زعفراني سرخ غروبي‌ات
بر تكه تكه آينه از صحن صحن نور
هر نقش و آيه آيه از درهاي چوبي‌ات
از دل دخيل بسته‌ام تا ضامنم شوي
اي دستهاي خالي من نذر خوبي‌ات

The simple glazed tiles

                                                                          

                                                          The simple glazed tiles                        

Simple glazed tiles

                                 Are like my soul

Which in my last sleeplessness poem

Take me to visit them

 

بینایی

 

   از شاعر ، نو طلب کنید   

 

  نخستین آموزش کسی که می خواهد شاعر شود، آگاهی خاص اوست بطور کامل؛   باید روح خود را بجوید، درآن به بازرسـی بپردازد؛ آنرا دستـکاری کند، آنرا آموزش دهد. همینکه روح خود را شناخت باید پرورشش دهد! این کار به نظر آسان می آید: در هنر مغزی، گسترش طبیعی انجـام می پذیرد؛ چه بسیار خودپرستـانی که خود را نویسنده بشمار می آورند، بسیاری دیگر نیز پیشرفتهای فکری بخود نسبت می دهند! اما نکتــه اینست که باید روحـی غول آسـا ساخت: بله! مردی را تصور کنیـد که زیگیل هائی بر چهره خویش نقش کند و آنها را رشد دهد. می گویم که باید بینا بود، خود را بینا ساخت. شاعر بوسیله درهم آشفتگی طولانی و فراوان و منطقی همه حواس خود را بینا می تواند ساخت. با انواع عشقها و رنجها و دیوانگی، خود را می جویـد، هر گونه زهری را در خود می آزماید تا عصاره اش را در خود نگاهدارد. شکنجه ای بیان ناپذیر که با تمام ایمـان نیروی فوق انسـانی بدان نیاز دارد تا در میان همگان، بیمـار بزرگ، تبهکار بزرگ، ملعون بزرگ- و دانشمندی گرانقدر!- گردد زیرا به مجهول می رسد! و چون روح خـود را پرورش داده است و غنـی تر از هر کس دیـگر است! به مجهول می رسد و هنگامی که حواسش مختل شد و سرانجام هوش و دید خود را از دست داد، آنها را خواهد دید! گو که در این جهش ها، بر اثر چیزهای نادیده و بی نام وجودش از هم بگسلد: کارگران هولناک دیگری خواهند آمد؛ آنان از همان افقی آغاز خواهند کرد که دیگری در برابرش از پا در آمده است! (...) بنابراین، شاعر به راستـی دزد آتش است. وی در برابر بشریت و حتـی حیوانـات، الـزام و تعهد دارد؛ وی باید دیگران را وادارد آفریده های ذهن او را احساس کنند، لمس کنند، بشنوند. اگر آنچـه از آنجهان می آورد شکلی دارد، بدان شکـل می دهد؛ اگر بی شکـل است، بی شکـل عرضـه می دارد. ربـانی باید جست؛ وانگهـی، چـون هر کلام اندیشه ایست، روزدیگری نیز فراخواهد رسید که زبان جهانی پدید آید.این زبان، زبان روح برای روح خواهد بود، همه چیز را در خود خلاصـه خواهد کرد، عطرها، صداها، رنگها، اندیشـه را باندیشه خواهد پیوست و گسست. شاعر بخشی مجهول را تعریف خواهد کرد که در زمان او، در روح جهـانی بیدار شده است: وی بیشتر برنامه اندیشه و توضیح پیشروی خود را خواهد داد! چون آنچه غیر عادیست بصورت عـادی در آمد، شاعـر مجذوب همه چیز است براستی گسترش دهنده ترقی خواهد شد. چنین آینده ای مادی خواهد بود، همواره سرشار از عدد و هماهنگی، و اشعاری پدید می آید تا جاودانی شود. شاعـرانی پدید خواهنـد آمد! آنگاه که بردگی بی انتهـای زنان بگسلد، آنگاه زن برای خود و بوسیله خود زیست کند مرد که تاکنون منفور است اجازه زن را به او پس دهد، زن نیز شاعر خواهد شد! زن مجهول را خواهد یافت! آیا جهان اندیشه آنان با از آن ما فرقـی خواهد داشت؟ -- زن چیزهایـی غریب، بعمق نارسیدنـی، نفرت انگیز، دلاویـز خواهد یافت؛ ما آنها را خواهیـم گرفت و خواهیـم دریافت. در این انتظار، از شاعر، نو طلب کنیم اندیشه و قالب نو- زرنگان می پندارند بی درنگ این تقاضا را می توانند اجابت کرد: اما چنین نیست!

                                                                                             

               

گفتگو/ترمه

 

گـفتگـــو

 

 

تشخیص ماهیت مرگ وزندگی

گفتگو با فصلنامه ادبیات و هنر ترمه زمستان 85 :

 

شعر جشنواره احساس ها واند یشه ها و تصویر هاست

 

شعر کلاسیک وبیشتر نثر کلاسیک لازم است تا شاعر سپید سرا موفق تر عمل کند ما از متون کلاسیک لغت نمی گیر یم بلکه نحو زبان را می گیریم 

 

 

زندگی شما هر اندازه صمیما نه ترباشد بیگمان به شاعر شدن خود نزدیک تر شده اید زیرا

 

شعر وشاعری در فضا ی تهی به کار نمی افتد. هر گاه شما توانستید خویشتن را از واقعیت

 

زندگی و تخیلات سانتی مانتال به شر ایط بهتر برسانید ان گاه شما شاعر شده اید هر گاه از

 

عالم حیوانی به عالم انسانی رسیدید شاعرید

 

 

  دوست دارم مخاطب دست دراز کند و میوه های شعرم را بچیند                                 

 

 

شعر سنتی شعری تک صدایی است و همه شاعران ان یک نگاه خاص دارند اما شعر امروز همانطور که گفتم شعری چند صدایی با نگاهی متفاوت است

 

 

رسالت شاعر تشو یق و ترغیب نیست بلکه گذشتن از فردیت و اگاهی دادن است بیان رویدادهای زمان ومکان خویش بی انکه زبان شعری خو یش را از دست بدهد  

 

 

از وادی شعر عطر گل های شیراز به مشام میر سد عطری که رنگ جاودانه پذ یر فته عطر شعر حتا در جامعه ی صنعتی هم پراکنده می شود برای انهایی که از گل وگلاب گریخته اند کسانی که ظرفیت ستایش این رایحه را دارند باید ذوق وذهن خود را اماده سازند

سرزمین غریب

             

 

      اینجا در سرزمینی غریب

             خیابانهایی ست که مرا از تو دور می کنند

             خیابانهایی که

             بارها روی اسفالت های داغشان

             همراه چهره ات

             دویده ام

             وقتی با ستاره های سپید روستا

             در اسمان غر وب می درخشید

 

 

       اینجا در سرزمینی غریب

             ارزو ها یی است که مرا وحشیا نه از تو دور می کنند

             ارزوهایی که روی صندلی پارک ها چمبا تمه می ز نند

             و بیسکو یت هایشان

             به سمت قطا رهای وحشی پرتاب میشود

کویر

 

 

 

                    اما ای کویر بگو ترا به چه بخت می نامند؟

 

میتوانم خانه هایی گلی بسازم

ماسه ها فریفته دستان منند که نشانه سختی است

شعر والایی که خود بسندا نه به میراث برده ام

با هیچ ثروتی برابر نیست

به همه چیز رسیده ام . سیب  اتش  نیلوفر

همه چیز را دیده ام  بهار تابستان پاییز   زمستان

همه چیز را یافته ام  هیچ بیابانی مرا از رفتن باز نداشته است

اما ای کویر بگو ترا به چه بخت مینامند

حیرانم که در شهر حاشیه مغازه ها و چک هایی میبینم

که خوشبختی در آن

عبارت است از عدد یک که شش صفر به دنبال داشته باشد

حیرانم با آن که از بسیاری ثروتمندان و باجگیران

ارزشم بیش است

چگونه نه آبی دارم ـ نه گلی و نه میوه ای.

 

 

زورق مست

 

 

به شاعر زورق مست

 

در شامگاهان

در تند بادها و گردابها

 پارو بزن 

 نبوغ زود رس هفده سالگی

ارتور رمبوی خسته حال

 

ارزوهایت

سوار بر زورقی مست 

در میانه بادوباران سرگردانند

پارو بزن

و چون سرنوشت

از رودها بی  اعتنا سرازیر شو

ودر برزخ رنگ پاشی های ساده دلان الوده

فصلی در دوزخ برقص

وانگاه در کنار دست های ژان ماری

ارام بگیر

فردا

چون از خواب برخیزی

نیمروز است

و رنگین کمان برای ارزوهایت

نغمهای خوش می سراید

ارتور رمبوی در هم شکسته

                                                                                       از : کاشی های ساده

                      ---------------------                       

سید محمد آتشی

 

                              معجزه ی حضور        

                                      معجزه ی حضور، رویشی بود

           

                          آرامشی خورشید وار

 

                          که مرداد را

 

                          به آفتاب نشست        

ناگهان گلوله

  

  گلوله ناگهان میبارد

 

               گلوله ناگهان میبارد

               ان گاه که نشسته ای یا راه می روی

                از رویاهای خوذ

                کلبه می سازی

                وقتی در فصول

                در تالارهای رنگ می مانی

                 و چهار فصل گمشده را ـ اه می کشی

                 گلوله ناگهان میبارد

                 دستانت را به هم فشار

                  گاهی

                  رها کن

                  چه بسیار دستانی که شکستند

                    ... و گلوله

                    ناگهان

                    در خانه ات

                    بر رویای زن می بارد

                                                                                               از جبهه ی گل سرخ 

            

اقلیم خشک

 

    از اقلیم خشک کویر آمده بودیم. تا همنشین طراوت و زلالی دریا بشویم. همچون مسافری جستجو گر و اندیشه پرور. آری... و آنجا دریایی بود.

دریایی پهناور و گسترده که در ساحلش ـ در فضای لبریز از سادگی و روشنی ـ موج های عاطفه و محبت

جاری بود.

                                                                                                                       عطر سنجد

 

راز سیب

 

   راز سیب

 

         راز سیب تو هستی / همیشه شاداب / و من تکه ابری سترون

         داری بیست و یک ساله می شوی / و اعداد هنوز خوابند

         راستی چشم های بسته زودتر می میرند.

         

 

 

 

میان آبها

 

                    

    دخترک میان آبها

               پایین تر از رود -آنجا که می خندیدیم

               لحظه های سخت زمین با آب می رفت

               جفتی کنار تخته سنگهای برهنه - آرمیده بودند.

              اه نسیم از وزیدن باز می ایستاد

              و دخترک میان آبها می پنداشت

              وقایع سیاه زیر پای اویند!

              وآمرانه می گفت:

               بیا اینجا - لذت بر نیروی آرزو می افزاید.

              قدم های موثر اندوه و ملال بود.

              و زمان عشق می ورزید

              به رهگذرانی از این گونه -

              که ابرها روی بدن هاشان سر خم می کردند.

               لحظه های سخت زمین همچنان با رود می رفت و

               نام ها غرق خواهش ها

              کنار آن جفت -

              زیر علف ها می آرمیدند.

                                                                                                  از : رود خانه ی اشیا