Saby*

 

  

پاره کردن پیراهن مرگ را،

باور نداشتیم .

 

مرگ دست ما را گرفت و تکان داد .

ما دست مرک را گرفتیم و تکان دادیم .

 

دست تکان می داد

دو تکه لباس شنا را.

 

نور محض

می تابید .

 

Saby*  نقاشی مناظر طبیعت با الهام از آیین ذن.

 

 

 

 

حقیقت آن انگشتان اشاره

 

 

 مرگ روی صخره یی تنها نشسته

و بی صدا

نغمه های سوگوار می سراید

سکوتش در شعرهای من جاری ست.

 

من و مرگ از یک درد رنج می بریم

هردواندیشه ها را سیال می کنیم

این کار بزرگی ست.

 

اکر روزی

دست هایتان سرشار شرم شد

یا پیمانه ها یتان لبریز باد ه

ولب هایتان پرخند ه

به حقیقت ان انگشتان اشاره

نزدیک شده اید.