والس

 

 

مثل شبحی از من دور میشوی

و از هر چه اطراف من است

معصوم تر از یک کودک هفت ساله ام

وقتی با تو از گناه میگویم

وتو سبک سرانه مرا میرقصانی

اواز نمیدانم

چشمانم برایت می درخشند

وتو چقدر زیبا هستی

هر بار که به من نزدیک می شوی

امشب نگذاشتی حتا « گلهای بدی » را

تمام کنم

 

 

جهانی پهناورتروسزاوارتر میخواهیم

هنوز نگفته مثل شبحی از من دور می شوی

واز هر چه اطراف من است

 

 

لابیرنت

 

تنهایی میخواهد

دل خوش کردن به خیزران تنهایی

که درپس زمینه ای نقره ای می شکند

اندکی از هزار توی خود دور می شوم

از جزیره « کرت » تا چشمان تو راهی نیست

( آن جا که پیرهن من

طرح اندام تو را

به آب های اقیانوس

سنجاق می کند)

 

از آینه دست بر می دارم و

جایی که زنی در سکوت می خواند

خانه نشین می شوم.