دررستورانی کنارمیدان آزادی شام خوردیم

رستورانی که عادت ماهیانه اش دروغ بود

کنارصندلی ها سردش  شاعری واژه های ساده را هجی می کرد

میدان آزادی هم برای سوختن بهانه عزیزی داشت ـوـ

آزادی دختری بودسواربربال های روشن برج

شام می خوردومی گفت:"گریه می کنی چراعزیزمن؟"

خوردیم وخواندیم:"خلوتی رهاکجاست؟"باترشی های آلو.