بر پیشخوان دکه روزنامه فروشی
کاروان کلمات
برپیشخوان دکه روزنامه فروشی
رویامی بینم.
چقدرتنهاشده ای مرد!
باکاروان کلمات همراه شو.
اشیارابشناس و
آتش چشمانت راروشن نگه دار!
شعراینگونه آغازمی شود
حتا اگر بارها درسیاهی هارویاببینی
مدادت
فواره ی روشنی ست.
سالهاست...
درباره ی متهمی به نام کلمه چه می دانید؟
سالهاست نامی ازکلمات نمی شنوم
وآرزوهایم کوچکترمی شوند.
آی...چرامارامجازات می کنید
آیادرست است که باشمانروییم؟
نه،ای کلمات مخفی نشوید
وسکوت نکنید
به جمله هاتوانایی دهید
بگذارید بیدارشویم.
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر ۱۳۸۷ ساعت 18:18 توسط سید محمد آتشی
|