گفتگوی گل

 

تابهار

آغوش بگشاید

 

ازنگاهت

روشنی می گیرم و

ازدل سنگت

گفتگوی گل.

 

 

وقتی آمدی 

 

وقتی رفتی 

برکت نان روی میز هم رفت.

 

وقتی آمدی اما 

خداوند قرص نانی روی میز نهاد.

 

 

تنبورزن

 

از این دریا به آن دریا

دربازی موج و طوفان

آمیزه ی عشق و نفرت بود.

 

راستی تنبور زن

شادمانیت کی خط خورد؟

 

افسوس

 

پروانه ای که ،

با بادها آمده بود

بیقراری جاشوان بود .

 

افسوس

ناخدایان کشتی شکسته!

 

 

 

 

باور

 

دستان تو،

در عمق دریاها

خشکید!

 

باورم نیست

خیالاتی که می سوزند!

 

مرددریا

 

نه یادداشتی،

نه پیغامی

 

تنها روی شن ها و صخره ها

شعری نوشت و

گم شد!

 

اعترافگاه

 

امشب

چه خواهی گفت ؟

پای آن میز مقد س.

 

هیچ،آری هیچ!