میان آبها
دخترک میان آبها
پایین تر از رود -آنجا که می خندیدیم
لحظه های سخت زمین با آب می رفت
جفتی کنار تخته سنگهای برهنه - آرمیده بودند.
اه نسیم از وزیدن باز می ایستاد
و دخترک میان آبها می پنداشت
وقایع سیاه زیر پای اویند!
وآمرانه می گفت:
بیا اینجا - لذت بر نیروی آرزو می افزاید.
قدم های موثر اندوه و ملال بود.
و زمان عشق می ورزید
به رهگذرانی از این گونه -
که ابرها روی بدن هاشان سر خم می کردند.
لحظه های سخت زمین همچنان با رود می رفت و
نام ها غرق خواهش ها
کنار آن جفت -
زیر علف ها می آرمیدند.
از : رود خانه ی اشیا