بدی همان فرشته بود

 

 

که بود؟

چه بود؟

 

پادوی کوچه های کودکی

گم شده ی عطر سنجد زیر دیوار خشتی

 

شهر در دستم

زمین هایی که هرگزدرانها بازی نکردم

خرابه هایی که دیروزدود شدند

 

...وتنهایی من       که نمی دانستم بدی همان فرشته بود

 

اه شهر دردستم

توکجایی؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دختری که صبح پسته می خورد

 

 

پنج دقیقه به نه شب بود

بلند شدم        بایستی به تو زنگ می زدم

یادم امد         این شعر را بنویسم

 

دختری که صبح پسته می خورد

قامت کشیده یی داشت و

پنج دقیقه به ساعت نه        بلند شد        زنگ زد

یادش امد        شعری بنویسد.