مردی که درساعت صفرغرق شد،بدل کسی نبود!خودمن بود.

پس اعتراف می کنم...

اعتراف می کنم به تمام رویاهای بربادرفته ام درساعت صفر!

 ...دربرزخ بیمارستان ام آرآی.وقتی زیرچنارهای حاشیه بلوارشلوغ تنهایی هایم رابه آتش کشیدم !

آری ...تودرکنارمن خواهی ماند!همچنان که من تورا رها نخواهم کرد!محبوب من... تومرا بابت بدی هایی که نه درحق تو... که درواقع درحق خودم، کرده ام خواهی بخشید.آن لحظه شعرهای من کجا بودند؟کتاب های من کجا خوانده می شدند؟

بله ...همه بی ارزش بودند ونمی توانستند لحظه ای تورابه من برگردانند!به خاطرخلف وعده هایم ،تندروی هاوندانم کاری هایم،...ازوقتی که پشت بوم می ایستم تاوقتی که قلم به دست می گیرم ....شرمنده ی تصورات وتخیلات توهستم...انگشتان من اکرازتوننویسند،به چه درد خواهند خورد؟

بعدازتومن برای فراموشی به نقاشی روی آوردم.می خواستم ضابطه هاراتغییردهم!ورابطه ی احساساتم را...اما من بااینکه احساس پیروزی می کردم رفتارم مایه ی تعجب توبود!سعی کردم سبک بنویسم وازاین جهت اشک آلودنوشتم درواقع درقرب تو،به اشتباه افتادم!

آنگاه کهLorsque tu fermeras…دیده ی مرا فروبندی !آخرین نگاهم نیز هیجان دیدنت رادارد!