ازتو تا هم چنان که دوستت دارم...

 

 

ازتو می سرایم

وازآنچه مرا در برگرفته

وبه حرف در می آورد .

 

مدام از نگاهت جامی بر می دارم

که تسلی بخش قیدهای من است

آنگاه که فریاد نازک دخترانی نحیف و بلند بالا

چون برق طلا جلوه می کند.

 

سپید پوش خاموش

باد بیهوده می وزد

آرامش انگشتان ظریفت پهنه ی افق را دربرگرفته .

 

ازتووازآغازمی گویم

که درها نیمه گشوده بود

وآیینه های گردآلود وشعله های افسرده

بستر تهیدستان را آماده می ساخت.

وکوچه ی پر هیاهو شکوهمند زنی بود

که رقص گل ها را مصورمی کرد.

 

از تو می سرایم

هم چنا ن که دوستت دارم

ومردمان سخنم را درنمی یابند...

انچه می پندارند،...دیده ام  

ضربه ناخن،رگبار گلوله،شب های خوش فروردین،بسترهای آغشته به بوی علف.

 

اما باز از تو می سرایم

که مرا نوسان می دهی

در سرزمینی که همگان یک خواب می بینند.

 

 

                      

معادله

 

 

یک زندگی بزرگ

                    عشق می خواهد

                    بودجه می خواهد.

 

 این آقایان صد در صد اداری !

اگر شکست ها یشان را به تماشا نگذارند

زنده می مانیم

وبا سرعت معمول خود

پیش می رویم.

 

همیشه یک طرف معادله

الگویی ست

برای حل معادله.