به اندازه ی گیاهی ترد لب گوسفندی فقیر
یا به اندازه ی زمینی که می چرخد با همه ی زیبا رویانش...!؟
اندازه ی زیبا کنارمیدان اطلسی ایستاده بود
ست صورتی لباس هاوآرایشش
انگشتانش لرزان "چون پرنده یی ترسان دردل شب"
سینه اش تصویرشعله های ابدی درپیچک مشتاقی که ازصخره هابالا می رود.
لبخندزنان وخاموش ،
ازدامنش- این بیشه ی مهربان درجنگل خاطرات-
مردی بیدارمی شد
انکارشده یی ازیادرفته.
-چه مشتاقم سنگینی تورا
من سبکبالم همچنان که تورا می چرخانم
وازگل صورتت می آشامم.
راستی اندازه ی حقیقی افراد چقدراست
به اندازه ی مردی بلعنده
که لب های زنان رامهرمی کند!
یابه اندازه ی پرنده یی که دوستت دارم راناتمام می گذارد.
|
مشخصات کتاب
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دررستورانی کنارمیدان آزادی شام خوردیم
رستورانی که عادت ماهیانه اش دروغ بود
کنارصندلی ها سردش شاعری واژه های ساده را هجی می کرد
میدان آزادی هم برای سوختن بهانه عزیزی داشت ـوـ
آزادی دختری بودسواربربال های روشن برج
شام می خوردومی گفت:"گریه می کنی چراعزیزمن؟"
خوردیم وخواندیم:"خلوتی رهاکجاست؟"باترشی های آلو.
پس اعتراف می کنم...
اعتراف می کنم به تمام رویاهای بربادرفته ام درساعت صفر!
...دربرزخ بیمارستان ام آرآی.وقتی زیرچنارهای حاشیه بلوارشلوغ تنهایی هایم رابه آتش کشیدم !
آری ...تودرکنارمن خواهی ماند!همچنان که من تورا رها نخواهم کرد!محبوب من... تومرا بابت بدی هایی که نه درحق تو... که درواقع درحق خودم، کرده ام خواهی بخشید.آن لحظه شعرهای من کجا بودند؟کتاب های من کجا خوانده می شدند؟
بله ...همه بی ارزش بودند ونمی توانستند لحظه ای تورابه من برگردانند!به خاطرخلف وعده هایم ،تندروی هاوندانم کاری هایم،...ازوقتی که پشت بوم می ایستم تاوقتی که قلم به دست می گیرم ....شرمنده ی تصورات وتخیلات توهستم...انگشتان من اکرازتوننویسند،به چه درد خواهند خورد؟
بعدازتومن برای فراموشی به نقاشی روی آوردم.می خواستم ضابطه هاراتغییردهم!ورابطه ی احساساتم را...اما من بااینکه احساس پیروزی می کردم رفتارم مایه ی تعجب توبود!سعی کردم سبک بنویسم وازاین جهت اشک آلودنوشتم درواقع درقرب تو،به اشتباه افتادم!
آنگاه کهLorsque tu fermeras…دیده ی مرا فروبندی !آخرین نگاهم نیز هیجان دیدنت رادارد!
یک هیچ!ایستاده باگیتارالکترونیک!چنین می نوازد...
دردی نیست این سادگی های تابناک که دلنشین هستندپس...
.....! اعتراف می کنم !
من هیچگاه شاعرنبوده ام!شعر،داستان،نقاشی وترجمه همگی مراازتودورمی کردند!چراکه حضوری درآنهانبود.هیچگاه هیچ انجمنی برای من جدی نبوده،(... ونیست...)، .واقعیت این است که همه درمیعادگاهایشان ! مشغول بودند،من هم دنبال رویاهاو اهداف خودم بودم .
عضوهیچ محفلی وانجمنی نبوده ام،گرچه دعوت می شدم ودرجلسات نظرمی دادم!
بله ...بیشترسرگرمی هاجنبه بیرونی دارند.اعتراف می کنم شعرهای من دلنوشته بود،که موردلطف دوستان وطرفداران قرار می گرفت.کتاب هایم همه دغدغه ی شتابناکی داشتند،تابوده همین بوده!Le Semper eadem))،حق بابودلراست.
تنهاآرزویم موسیقی بود...موسیقی،آنهم برای تو،که ظاهرشوم وببینی ام!موسیقی مرابه گریه می اندازد،انرژی می دهد،تخلیه می کندوجهانی می سازد برایم دراندام تو...درسایه ی مژگانت!درارتعاش آرایش صورتی لبهایت و...
شعرهای من ،نثربود.متن های من شعربود!نقاشی هایم مال ماتمکده ای کناربلوارورودی اول بود!وترجمه هایم،ترجمه نبودند!آمال های شاعردیگری بودند که بایک واسطه به دست من می رسیدند !وداستان هایم قایقی بودنددرخلیج فارس که رهگذری آنهاراغرق کرد!
من مست توبودم!عروض نمی دانستم!هجاهابرای من مسخره بودند،مسخره ترازریخت اساتیدی که قبولشان نداشتم.گرچه بارها آنراتدریس کردم !
درتمام این سال ها،تنهاسه ،چهارشاعردرپیرامونم دیدم وبس...یکی ..بودویکی... و...بقیه بازی دیوانه هابودکه گاهی به جای حضورشاعرانه،آدم هایی می شدندرویایی ،سردرگم وفریفته ،درباغ های فخرآباد!
------------------------------------------------------------------------------------------
فصل ها می گذرند
به شاعر"پل میرابو"
*
بهار،
فرا می رسد
و عشق
چون آب روان
می گذرد.
*
تابستان،
فرا می رسد
و شادیها
از پی رنج ها
می گذرد.
*
پاییز،
فرا می رسد
و موج نگاههای رنگارنگ
نیز-
می گذرد.
*
زمستان،
فرا می رسد
و روزها،
سیاه و سپید
می گذرد.
*
و من بر جا می مانم./
بهار،با نگاههای ساده تو
خاطرات دشت های سوخته را با من می گفت.
دست های تشنه ما اما روشن بود و،
دری به جهان دیگری می گشود.
*
تابستان اما،فروغ چشمان تو بود.
معنی شمال آینه و جنوب ستاره.
*
پاییز،
این پرستوی خسته خیال
خطی از آرزوهای تو کشید.
*
زمستان،
گفتی که باز خواهم گشت
می پنداشتم مردی دلیرم
اما،"آستین قبای نازکم از اشک نمناک است."
*هی تومارو/شاعرژاپنی
شعرهاازکتاب کاشی های ساده/آدنا/هفتادونه

کفش های ما
کفش های آه
کفش های رنگ رنگ.
گاه تندوگاه نرم
راه می روندسپید
فکرمی کنندسیاه.
درمدارروزها که گم شدیم
پابرهنه بوده ایم؟...نه!
کفش های ماطراوتی نداشتند.
بوی نان که می وزدکمی
کفش های ما
می دوند!
مرگ لحظه های تازه می رسد...و...
نابرادران دوست می شوند
یارمی شوند
بادمی وزند.
کفش های مادروغ می شوند
آه می کشند
بعدآن که مرده اند.
کفش های ما
روح نخ نما شده
درمسیرآینه
ازهزارنسترن جداشده
گاه تندوگاه نرم
راه می روندسپید
فکرمی کنند سیاه.
1)
سایه ها
تندیس های
خامشند.
2)
اندوه یک ستاره
رنج عجیبی ست
شاید عشق کامیاب
وجود ندارد.
3)
سهم من ازرویاها
شانه های آرام توبود
که هوای سنگین فاصله هارا
درمی ربود.

4 )
خوشبختی من
به رنگ غربت بود
که درسایه هاوکوچه ها
بادستان تهی
راه می پویید.
5)
حرف عشق
روشنای سیاه وسپیدی بود
مردگان درآن خفتند
وزندگان ازدهان آن
روییدند.
6)
نومیدی گلی ست
پژمرده ترازگل های کاغذی
بااین همه
گاهی ماانسان ها
آن راعمیق می بوئیم.
***
مجله ی ادبی amynaراهم بخوانید.
زنان فاخر ...مردان صورتی!
ازخیابان بهار
فروردین گذشت
-من نیز-
*
دراردیبهشت مکثی می کنم
زنان فاخر
دررویاهای نیلوفرین
ومردان صورتی
باسایه های سنگین خود تکرارمی شوند.
*
بااین همه سبزی لبریز
دست هااما،
پرازبهارنیامده است
وما مدام
شلنگ انداز
عبورمی کنیم
ازاین خیابان
تاآن خیابان...
وجفت ماهیان سرخ را
برای تنگ بلورمان می خریم
ودرپایانه های غم انگیز
مثل خاطره ای
به خرداد می رسیم

دلفریب نرم تن
حقیقت آن است که دختربهار
مرالای علف هاباقی گذاشت
وسبزه هایی راگره زد
که زیرنورستارگانی پریده رنگ می خرامیدند.
*
آرزوهای بزرگ
دانش تلخی ست!
که گاهی مارابه جذبه فرومی برد
تاکینه هارانابودسازیم و،
آنگاه به دعوت دلفریبی نرم تن
بدان سورویم که شبح پرشکوه
مدام درپروازاست و،
الهه ی گرامی،بی آلایش
می درخشد.
***
مجله ی ادبی amynaراهم بخوانید.
کاروان کلمات
برپیشخوان دکه روزنامه فروشی
رویامی بینم.
چقدرتنهاشده ای مرد!
باکاروان کلمات همراه شو.
اشیارابشناس و
آتش چشمانت راروشن نگه دار!
شعراینگونه آغازمی شود
حتا اگر بارها درسیاهی هارویاببینی
مدادت
فواره ی روشنی ست.
سالهاست...
درباره ی متهمی به نام کلمه چه می دانید؟
سالهاست نامی ازکلمات نمی شنوم
وآرزوهایم کوچکترمی شوند.
آی...چرامارامجازات می کنید
آیادرست است که باشمانروییم؟
نه،ای کلمات مخفی نشوید
وسکوت نکنید
به جمله هاتوانایی دهید
بگذارید بیدارشویم.
NICOLET COCOA
نشسته روی نرده های چوبی وپیپ می کشد
درکنارش گل های یاسمن ومیناهای ساده وصورتی
ودریایی نه چندان دور،قایقی بادبانی،باتکه ابری سفید.
دستی درجیب ودستی روی زانو
مردبه شمامی نگرد.
ایستاده درکنارباغچه ای بهشت نما
باشالی زردآن طرف
دستان برهنه اش پوشیده ازگل های آفتابگردان
دورترآسیابی بادی
قهوه ای رنگ باپره های سیاه.
بادندان های سفیدوخنده های شادمانه
زن به شما می نگرد.

ملکه ی گل های سنگی
اوکه گیسوانش راشانه می کند
درهوای مهرماه
ملکه ی گل های سنگی است!
برای صیدانگشتان واشیا
فرشی آهنین می گستراند
بی آنکه ردپایی ازخودبرجای گذارد.
*
*
روزنوشت هایی به همین قلم در
tp://www.amyna.blogfa.com/
طنزهایی به همین قلم در
http://www.kako-shirazyha.blogfa.com/
۱)
صد زخم درآغوش نشابورتوبود
رزها همه تن پوش نشابورتوبود
دربلخ وبخاراوسمرقند نبود
تقدیرکه بردوش نشابورتوبود
۲)
من باتوکه باشم ته دریا شدن است
هرقطره اشکم همه معناشدن است
وقتی که جهان نیز شبی پرخطراست
دیدارتوای صبح چوپیداشدن است

۳)
آن یارکنون مشق چنین داند ومن
درمنزل اوعشق فقط ماند ومن
قونیه پرازیادمعانی ومی است
تاپیرخراسان عجم خواندومن
۴)
آن پنجره ..ای مهرچرابسته هنوز؟
دیدارتونزدیک ،وتن خسته هنوز
دستی بزنم باتو،اگرهابرود
بنگرکه چه بارد دل وابسته هنوز.
ژاندارک
کدامین آتش صلیب توست؟
گورستان ها نگهدارنده های خوبی نیستند
وتابوتها گاه به زمین می افتندو
صدانمی کنند.
چندین قیافه درسایه با تواند؟
که قانون به هلهله می سوزد و
روشنی میان دست هایت پرنده ای است!

کجاست سیاوشی؟
بگذاربخواند
همیشه حق باکسی که می میرد نیست!
وارثان کوچک
دردست ودهان بزرگان
آواره مانده اند.
کجاست سیاوشی؟
تابه شهرآید
ومیدان هاراازهزارگل آتش
بشکفاند.
دف باگلوی زندگان می خواند
بگذاربخواند...
عاشقانه،دردره هاوکوه ها
نسیمی رازگونه برما
می آیدومی گذرد...
درسکوت،ناگاه کنار هم
رازی را می گشائیم.
بهار
چه جاودانه با سرانگشت سبز خویش
فرا رسیده است.

باتومی توان...
زمان بوی ترامی دهد.
بوی گل های شکفته بر پیشانی بیستون.
بوی بهار.
ای حک شده بر ستون های باستانی
باتو می توان
بربلندای قله ها برشد،
عاشق شد.
ازخواب فرشتگان گذشت.
بی تو،اماباید
پشت پرچین نگاه!
درانتظار باران نشست.