تبليغاتX
آمارانت
 اندازه ی حقیقی افرادچقدراست؟

به اندازه ی گیاهی ترد لب گوسفندی فقیر

یا به اندازه ی زمینی که می چرخد با همه ی زیبا رویانش...!؟

 

اندازه ی زیبا کنارمیدان اطلسی ایستاده بود

ست صورتی لباس هاوآرایشش

انگشتانش لرزان "چون پرنده یی ترسان دردل شب"

سینه اش تصویرشعله های ابدی درپیچک مشتاقی که ازصخره هابالا می رود.

 

لبخندزنان وخاموش ،

ازدامنش- این بیشه ی مهربان درجنگل خاطرات-

مردی بیدارمی شد

انکارشده یی ازیادرفته.

 

-چه مشتاقم سنگینی تورا

من سبکبالم همچنان که تورا می چرخانم

وازگل صورتت می آشامم.

 

 

راستی اندازه ی حقیقی افراد چقدراست

به اندازه ی مردی بلعنده

که لب های زنان رامهرمی کند!

یابه اندازه ی پرنده یی که دوستت دارم راناتمام می گذارد.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 23:1 توسط سید محمد آتشی |


مردی در ساعت صفر

 

 

 مشخصات کتاب

  • تعداد صفحه: 104
  • نشر: فصل پنجم (01 اسفند، 1389)
  • شابک: 978-600-5504-65-1
  • قطع کتاب: رقعی
  • وزن: 300 گرم

 

 

 

  ------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 10:19 توسط سید محمد آتشی |

دررستورانی کنارمیدان آزادی شام خوردیم

رستورانی که عادت ماهیانه اش دروغ بود

کنارصندلی ها سردش  شاعری واژه های ساده را هجی می کرد

میدان آزادی هم برای سوختن بهانه عزیزی داشت ـوـ

آزادی دختری بودسواربربال های روشن برج

شام می خوردومی گفت:"گریه می کنی چراعزیزمن؟"

خوردیم وخواندیم:"خلوتی رهاکجاست؟"باترشی های آلو.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 16:50 توسط سید محمد آتشی |

 
 
مردی که درساعت صفرغرق شد،بدل کسی نبود!خودمن بود.

پس اعتراف می کنم...

اعتراف می کنم به تمام رویاهای بربادرفته ام درساعت صفر!

 ...دربرزخ بیمارستان ام آرآی.وقتی زیرچنارهای حاشیه بلوارشلوغ تنهایی هایم رابه آتش کشیدم !

آری ...تودرکنارمن خواهی ماند!همچنان که من تورا رها نخواهم کرد!محبوب من... تومرا بابت بدی هایی که نه درحق تو... که درواقع درحق خودم، کرده ام خواهی بخشید.آن لحظه شعرهای من کجا بودند؟کتاب های من کجا خوانده می شدند؟

بله ...همه بی ارزش بودند ونمی توانستند لحظه ای تورابه من برگردانند!به خاطرخلف وعده هایم ،تندروی هاوندانم کاری هایم،...ازوقتی که پشت بوم می ایستم تاوقتی که قلم به دست می گیرم ....شرمنده ی تصورات وتخیلات توهستم...انگشتان من اکرازتوننویسند،به چه درد خواهند خورد؟

بعدازتومن برای فراموشی به نقاشی روی آوردم.می خواستم ضابطه هاراتغییردهم!ورابطه ی احساساتم را...اما من بااینکه احساس پیروزی می کردم رفتارم مایه ی تعجب توبود!سعی کردم سبک بنویسم وازاین جهت اشک آلودنوشتم درواقع درقرب تو،به اشتباه افتادم!

آنگاه کهLorsque tu fermeras…دیده ی مرا فروبندی !آخرین نگاهم نیز هیجان دیدنت رادارد!

+ نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1390ساعت 22:43 توسط سید محمد آتشی |


  یک هیچ!ایستاده باگیتارالکترونیک!چنین می نوازد...

دردی نیست این سادگی های تابناک که دلنشین هستندپس...

 .....!                                                                                                                                            اعتراف می کنم !

من هیچگاه شاعرنبوده ام!شعر،داستان،نقاشی وترجمه همگی مراازتودورمی کردند!چراکه حضوری درآنهانبود.هیچگاه هیچ انجمنی برای من جدی نبوده،(... ونیست...)، .واقعیت این است که همه درمیعادگاهایشان ! مشغول بودند،من هم دنبال رویاهاو اهداف خودم بودم .

عضوهیچ محفلی وانجمنی نبوده ام،گرچه دعوت می شدم ودرجلسات نظرمی دادم!

 بله ...بیشترسرگرمی هاجنبه بیرونی دارند.اعتراف می کنم شعرهای من دلنوشته بود،که موردلطف دوستان وطرفداران قرار می گرفت.کتاب هایم همه دغدغه ی شتابناکی داشتند،تابوده همین بوده!Le Semper eadem))،حق بابودلراست.

تنهاآرزویم موسیقی بود...موسیقی،آنهم برای تو،که ظاهرشوم وببینی ام!موسیقی مرابه گریه می اندازد،انرژی می دهد،تخلیه می کندوجهانی می سازد برایم دراندام تو...درسایه ی مژگانت!درارتعاش آرایش صورتی لبهایت و...

شعرهای من ،نثربود.متن های من شعربود!نقاشی هایم مال ماتمکده ای کناربلوارورودی اول بود!وترجمه هایم،ترجمه نبودند!آمال های شاعردیگری بودند که بایک واسطه به دست من می رسیدند !وداستان هایم قایقی بودنددرخلیج فارس که رهگذری آنهاراغرق کرد!

من مست توبودم!عروض نمی دانستم!هجاهابرای من مسخره بودند،مسخره ترازریخت اساتیدی که قبولشان نداشتم.گرچه بارها آنراتدریس کردم !

درتمام این سال ها،تنهاسه ،چهارشاعردرپیرامونم دیدم وبس...یکی ..بودویکی... و...بقیه بازی دیوانه هابودکه گاهی به جای حضورشاعرانه،آدم هایی می شدندرویایی ،سردرگم وفریفته ،درباغ های فخرآباد!

------------------------------------------------------------------------------------------

آمینا/amyn/مجله ی ادبی/ویژه نامه نوروزی

ویژه نامه نوروزی آمینارابخوانید(انتشاراول فروردین 1390)
باشعرهایی ازلیلا حکمت نیا
محمدعلی حسنلو
زهراکلاته
رزاجمالی
راشدانصاری
رامین مولایی
و.....
ترجمه
طنز
شعرکودک
دانلودکتاب
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 1:7 توسط سید محمد آتشی |

فصل ها می گذرند

به شاعر"پل میرابو"

*

بهار،

فرا می رسد

و عشق

چون آب روان

می گذرد.

*

تابستان،

فرا می رسد

و شادیها

از پی رنج ها

می گذرد.

*

پاییز،

فرا می رسد

و موج نگاههای رنگارنگ

نیز-

می گذرد.

*

زمستان،

فرا می رسد

و روزها،

سیاه و سپید

می گذرد.

*

و من بر جا می مانم./

 

 بهار،با نگاههای ساده تو

خاطرات دشت های سوخته را با من می گفت.

دست های تشنه ما اما روشن بود و،

دری به جهان دیگری می گشود.

*

تابستان اما،فروغ چشمان تو بود.

معنی شمال آینه و جنوب ستاره.

*

پاییز،

این پرستوی خسته خیال

خطی از آرزوهای تو کشید.

*

زمستان،

گفتی که باز خواهم گشت

می پنداشتم مردی دلیرم

اما،"آستین قبای نازکم از اشک نمناک است."

*هی تومارو/شاعرژاپنی

شعرهاازکتاب کاشی های ساده/آدنا/هفتادونه

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 21:4 توسط سید محمد آتشی |

کفش های ما

       کفش های آه

کفش های رنگ رنگ.

گاه تندوگاه نرم

راه می روندسپید

             فکرمی کنندسیاه.

درمدارروزها که گم شدیم

پابرهنه بوده ایم؟...نه!

کفش های ماطراوتی نداشتند.

بوی نان که می وزدکمی

کفش های ما

               می دوند!

مرگ لحظه های تازه می رسد...و...

نابرادران دوست می شوند

یارمی شوند

         بادمی وزند.

کفش های مادروغ می شوند

                        آه می کشند

بعدآن که مرده اند.

کفش های ما

روح نخ نما شده

درمسیرآینه

ازهزارنسترن جداشده

گاه تندوگاه نرم

راه می روندسپید

      فکرمی کنند سیاه.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 12:12 توسط سید محمد آتشی |

1)

سایه ها

   تندیس های

           خامشند.

2)

اندوه یک ستاره

رنج عجیبی ست

شاید عشق کامیاب

           وجود ندارد.

3)

سهم من ازرویاها

شانه های آرام توبود

که هوای سنگین فاصله هارا

                          درمی ربود.

4 )

خوشبختی من

به رنگ غربت بود

که درسایه هاوکوچه ها

بادستان تهی

           راه می پویید.

5)

حرف عشق

روشنای سیاه وسپیدی بود

مردگان درآن خفتند

وزندگان ازدهان آن

                          روییدند.

6)

نومیدی گلی ست

پژمرده ترازگل های کاغذی

بااین همه

گاهی ماانسان ها

آن راعمیق می بوئیم.

***

مجله ی ادبی amynaراهم بخوانید.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 21:41 توسط سید محمد آتشی |

زنان فاخر ...مردان صورتی!

ازخیابان بهار

فروردین گذشت

-من نیز-

 *

دراردیبهشت مکثی می کنم

زنان فاخر

دررویاهای نیلوفرین

ومردان صورتی

باسایه های سنگین خود تکرارمی شوند.

 *

بااین همه سبزی لبریز

دست هااما،

پرازبهارنیامده است

وما مدام

شلنگ انداز

عبورمی کنیم

ازاین خیابان

تاآن خیابان...

وجفت ماهیان سرخ را

برای تنگ بلورمان می خریم

ودرپایانه های غم انگیز

مثل خاطره ای

به خرداد می رسیم

دلفریب نرم تن

حقیقت آن است که دختربهار

مرالای علف هاباقی گذاشت

وسبزه هایی راگره زد

که زیرنورستارگانی پریده رنگ می خرامیدند.

 *

آرزوهای بزرگ

دانش تلخی ست!

که گاهی مارابه جذبه فرومی برد

تاکینه هارانابودسازیم و،

آنگاه به دعوت دلفریبی نرم تن

بدان سورویم که شبح پرشکوه

مدام درپروازاست و،

الهه ی گرامی،بی آلایش

می درخشد.

***

مجله ی ادبی amynaراهم بخوانید.

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 10:10 توسط سید محمد آتشی |


کاروان کلمات

برپیشخوان دکه روزنامه فروشی
رویامی بینم.

 چقدرتنهاشده ای مرد!
باکاروان کلمات همراه شو.
اشیارابشناس و
آتش چشمانت راروشن نگه دار!

شعراینگونه آغازمی شود
حتا اگر بارها درسیاهی هارویاببینی
مدادت
فواره ی روشنی ست.

  

سالهاست...
 

درباره ی متهمی به نام کلمه چه می دانید؟
سالهاست نامی ازکلمات نمی شنوم
وآرزوهایم کوچکترمی شوند. 

آی...چرامارامجازات می کنید
آیادرست است که باشمانروییم؟

 نه،ای کلمات مخفی نشوید
وسکوت نکنید
به جمله هاتوانایی دهید
بگذارید بیدارشویم.

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 18:18 توسط سید محمد آتشی |

NICOLET  COCOA

 نشسته روی نرده های چوبی وپیپ می کشد
درکنارش گل های یاسمن ومیناهای ساده وصورتی
ودریایی نه چندان دور،قایقی بادبانی،باتکه ابری سفید.

دستی درجیب ودستی روی زانو
مردبه شمامی نگرد.

 ایستاده درکنارباغچه ای بهشت نما
باشالی زردآن طرف
دستان برهنه اش پوشیده ازگل های آفتابگردان
دورترآسیابی بادی
قهوه ای رنگ باپره های سیاه.

 بادندان های سفیدوخنده های شادمانه
زن به شما می نگرد.

  ملکه ی گل های سنگی

اوکه گیسوانش راشانه می کند
درهوای مهرماه
ملکه ی گل های سنگی است!

برای صیدانگشتان واشیا
فرشی آهنین می گستراند
بی آنکه ردپایی ازخودبرجای گذارد.

*

 استادبهمن ارجمند
 
...به نظر می آید سعی داشته اید از طریق ثنویت تعبیر ها و نسبت دادن آنها به عناصر محوری شعر (زن- مرد) تقابلی بین آنان ایجاد فرمایید.خواننده در برخی از این تعابیر این تقابل را از طریق صفت ها و تعابیر منتسب درمی یابد .اما در برخی از این تعابیر منسوب ، علت برش و افتراق این دو عنصر مرکزی قابل دریافت نیست .چون تعابیر و تصاویری که به هریک از عناصر محوری شعر نسبت داده اید ، ماهیتاً هیچ گونه وجه تضادآمیز و متفاوتی با یکدیگر ندارند. به عنوان مثال : پیپ کشیدن ، درکنار گل های یاسمین بودن ، دستی درجیب داشتن ِ مرد ، مؤید فراغت خاطر و برکناری مرد از رنج و ناملایمتی است.اما "درکنار باغچه ی بهشت نما بودن، شال زرد بر سر و دوش افکندن ِ زن ، مؤید رنج و حرمان زن است که از طریق این تعابیر منسوب ، این تقابل وضوح می یابد.اما به نظر می آید انتساب دندان های سفید و خنده های شادمانه به زن به عزم مواجهه برانگیز عناصر محوری شعر آسیب زده است.خواننده انتظار داشت که این صفات با توجه به نیتّ شاعر متعلق به مرد باشد و نه به زن .

*
روزنوشت هایی به همین قلم در
tp://www.amyna.blogfa.com/

طنزهایی به همین قلم در
http://www.kako-shirazyha.blogfa.com/

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 13:34 توسط سید محمد آتشی |

۱)

صد زخم درآغوش نشابورتوبود
رزها همه تن پوش نشابورتوبود 
دربلخ وبخاراوسمرقند نبود
تقدیرکه بردوش نشابورتوبود 

۲) 

من باتوکه باشم ته دریا شدن است
هرقطره اشکم همه معناشدن است
وقتی که جهان نیز شبی پرخطراست
دیدارتوای صبح چوپیداشدن است

 

 

 ۳)

آن یارکنون مشق چنین داند ومن
درمنزل اوعشق فقط ماند ومن
قونیه پرازیادمعانی ومی است
تاپیرخراسان عجم خواندومن

 ۴)

آن پنجره ..ای مهرچرابسته هنوز؟
دیدارتونزدیک ،وتن خسته هنوز
 دستی بزنم باتو،اگرهابرود
بنگرکه چه بارد دل وابسته هنوز.

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 0:25 توسط سید محمد آتشی |

 

ژاندارک

 

کدامین آتش صلیب توست؟

 

گورستان ها نگهدارنده های خوبی نیستند

وتابوتها گاه به زمین می افتندو

صدانمی کنند.

 

چندین قیافه درسایه با تواند؟

که قانون به هلهله می سوزد و

روشنی میان دست هایت پرنده ای است!  

 

 

 

 

کجاست سیاوشی؟

 

بگذاربخواند

همیشه حق باکسی که می میرد نیست!

 

وارثان کوچک

دردست ودهان بزرگان

آواره مانده اند.

 

کجاست سیاوشی؟

تابه شهرآید

ومیدان هاراازهزارگل آتش

بشکفاند.

 

دف باگلوی زندگان می خواند

بگذاربخواند... 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:15 توسط سید محمد آتشی |

ناگاه کنار هم....

 

عاشقانه،دردره هاوکوه ها

نسیمی رازگونه برما

می آیدومی گذرد...

 

درسکوت،ناگاه کنار هم

رازی را می گشائیم.

 

بهار

چه جاودانه با سرانگشت سبز خویش

فرا رسیده است.

 

 

 

باتومی توان...

 

زمان بوی ترامی دهد.

بوی گل های شکفته بر پیشانی بیستون.

بوی بهار.

 

ای حک شده بر ستون های باستانی

باتو می توان

بربلندای قله ها برشد،

عاشق شد.

ازخواب فرشتگان گذشت.

 

بی تو،اماباید

پشت پرچین نگاه!

درانتظار باران نشست.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:22 توسط سید محمد آتشی |