
کفش های ما
کفش های آه
کفش های رنگ رنگ.
گاه تندوگاه نرم
راه می روندسپید
فکرمی کنندسیاه.
درمدارروزها که گم شدیم
پابرهنه بوده ایم؟...نه!
کفش های ماطراوتی نداشتند.
بوی نان که می وزدکمی
کفش های ما
می دوند!
مرگ لحظه های تازه می رسد...و...
نابرادران دوست می شوند
یارمی شوند
بادمی وزند.
کفش های مادروغ می شوند
آه می کشند
بعدآن که مرده اند.
کفش های ما
روح نخ نما شده
درمسیرآینه
ازهزارنسترن جداشده
گاه تندوگاه نرم
راه می روندسپید
فکرمی کنند سیاه.
1)
سایه ها
تندیس های
خامشند.
2)
اندوه یک ستاره
رنج عجیبی ست
شاید عشق کامیاب
وجود ندارد.
3)
سهم من ازرویاها
شانه های آرام توبود
که هوای سنگین فاصله هارا
درمی ربود.

4 )
خوشبختی من
به رنگ غربت بود
که درسایه هاوکوچه ها
بادستان تهی
راه می پویید.
5)
حرف عشق
روشنای سیاه وسپیدی بود
مردگان درآن خفتند
وزندگان ازدهان آن
روییدند.
6)
نومیدی گلی ست
پژمرده ترازگل های کاغذی
بااین همه
گاهی ماانسان ها
آن راعمیق می بوئیم.
***
مجله ی ادبی amynaراهم بخوانید.
زنان فاخر ...مردان صورتی!
ازخیابان بهار
فروردین گذشت
-من نیز-
*
دراردیبهشت مکثی می کنم
زنان فاخر
دررویاهای نیلوفرین
ومردان صورتی
باسایه های سنگین خود تکرارمی شوند.
*
بااین همه سبزی لبریز
دست هااما،
پرازبهارنیامده است
وما مدام
شلنگ انداز
عبورمی کنیم
ازاین خیابان
تاآن خیابان...
وجفت ماهیان سرخ را
برای تنگ بلورمان می خریم
ودرپایانه های غم انگیز
مثل خاطره ای
به خرداد می رسیم

دلفریب نرم تن
حقیقت آن است که دختربهار
مرالای علف هاباقی گذاشت
وسبزه هایی راگره زد
که زیرنورستارگانی پریده رنگ می خرامیدند.
*
آرزوهای بزرگ
دانش تلخی ست!
که گاهی مارابه جذبه فرومی برد
تاکینه هارانابودسازیم و،
آنگاه به دعوت دلفریبی نرم تن
بدان سورویم که شبح پرشکوه
مدام درپروازاست و،
الهه ی گرامی،بی آلایش
می درخشد.
***
مجله ی ادبی amynaراهم بخوانید.
کاروان کلمات
برپیشخوان دکه روزنامه فروشی
رویامی بینم.
چقدرتنهاشده ای مرد!
باکاروان کلمات همراه شو.
اشیارابشناس و
آتش چشمانت راروشن نگه دار!
شعراینگونه آغازمی شود
حتا اگر بارها درسیاهی هارویاببینی
مدادت
فواره ی روشنی ست.
سالهاست...
درباره ی متهمی به نام کلمه چه می دانید؟
سالهاست نامی ازکلمات نمی شنوم
وآرزوهایم کوچکترمی شوند.
آی...چرامارامجازات می کنید
آیادرست است که باشمانروییم؟
نه،ای کلمات مخفی نشوید
وسکوت نکنید
به جمله هاتوانایی دهید
بگذارید بیدارشویم.
NICOLET COCOA
نشسته روی نرده های چوبی وپیپ می کشد
درکنارش گل های یاسمن ومیناهای ساده وصورتی
ودریایی نه چندان دور،قایقی بادبانی،باتکه ابری سفید.
دستی درجیب ودستی روی زانو
مردبه شمامی نگرد.
ایستاده درکنارباغچه ای بهشت نما
باشالی زردآن طرف
دستان برهنه اش پوشیده ازگل های آفتابگردان
دورترآسیابی بادی
قهوه ای رنگ باپره های سیاه.
بادندان های سفیدوخنده های شادمانه
زن به شما می نگرد.

ملکه ی گل های سنگی
اوکه گیسوانش راشانه می کند
درهوای مهرماه
ملکه ی گل های سنگی است!
برای صیدانگشتان واشیا
فرشی آهنین می گستراند
بی آنکه ردپایی ازخودبرجای گذارد.
*
*
روزنوشت هایی به همین قلم در
tp://www.amyna.blogfa.com/
طنزهایی به همین قلم در
http://www.kako-shirazyha.blogfa.com/
۱)
صد زخم درآغوش نشابورتوبود
رزها همه تن پوش نشابورتوبود
دربلخ وبخاراوسمرقند نبود
تقدیرکه بردوش نشابورتوبود
۲)
من باتوکه باشم ته دریا شدن است
هرقطره اشکم همه معناشدن است
وقتی که جهان نیز شبی پرخطراست
دیدارتوای صبح چوپیداشدن است

۳)
آن یارکنون مشق چنین داند ومن
درمنزل اوعشق فقط ماند ومن
قونیه پرازیادمعانی ومی است
تاپیرخراسان عجم خواندومن
۴)
آن پنجره ..ای مهرچرابسته هنوز؟
دیدارتونزدیک ،وتن خسته هنوز
دستی بزنم باتو،اگرهابرود
بنگرکه چه بارد دل وابسته هنوز.
ژاندارک
کدامین آتش صلیب توست؟
گورستان ها نگهدارنده های خوبی نیستند
وتابوتها گاه به زمین می افتندو
صدانمی کنند.
چندین قیافه درسایه با تواند؟
که قانون به هلهله می سوزد و
روشنی میان دست هایت پرنده ای است!

کجاست سیاوشی؟
بگذاربخواند
همیشه حق باکسی که می میرد نیست!
وارثان کوچک
دردست ودهان بزرگان
آواره مانده اند.
کجاست سیاوشی؟
تابه شهرآید
ومیدان هاراازهزارگل آتش
بشکفاند.
دف باگلوی زندگان می خواند
بگذاربخواند...
عاشقانه،دردره هاوکوه ها
نسیمی رازگونه برما
می آیدومی گذرد...
درسکوت،ناگاه کنار هم
رازی را می گشائیم.
بهار
چه جاودانه با سرانگشت سبز خویش
فرا رسیده است.

باتومی توان...
زمان بوی ترامی دهد.
بوی گل های شکفته بر پیشانی بیستون.
بوی بهار.
ای حک شده بر ستون های باستانی
باتو می توان
بربلندای قله ها برشد،
عاشق شد.
ازخواب فرشتگان گذشت.
بی تو،اماباید
پشت پرچین نگاه!
درانتظار باران نشست.
تنبورزن
از این دریا به آن دریا
دربازی موج و طوفان
آمیزه ی عشق و نفرت بود.
راستی تنبور زن
شادمانیت کی خط خورد؟
افسوس
پروانه ای که ،
با بادها آمده بود
بیقراری جاشوان بود .
افسوس
ناخدایان کشتی شکسته!

باور
دستان تو،
در عمق دریاها
خشکید!
باورم نیست
خیالاتی که می سوزند!
مرددریا
نه یادداشتی،
نه پیغامی
تنها روی شن ها و صخره ها
شعری نوشت و
گم شد!
اعترافگاه
امشب
چه خواهی گفت ؟
پای آن میز مقد س.
هیچ،آری هیچ!
Saby*
پاره کردن پیراهن مرگ را،
باور نداشتیم .
مرگ دست ما را گرفت و تکان داد .
ما دست مرک را گرفتیم و تکان دادیم .
دست تکان می داد
دو تکه لباس شنا را.
نور محض
می تابید .
Saby* نقاشی مناظر طبیعت با الهام از آیین ذن.

حقیقت آن انگشتان اشاره
و بی صدا
نغمه های سوگوار می سراید
سکوتش در شعرهای من جاری ست.
من و مرگ از یک درد رنج می بریم
هردواندیشه ها را سیال می کنیم
این کار بزرگی ست.
اکر روزی
دست هایتان سرشار شرم شد
یا پیمانه ها یتان لبریز باد ه
ولب هایتان پرخند ه
به حقیقت ان انگشتان اشاره
نزدیک شده اید.
ازتو می سرایم
وازآنچه مرا در برگرفته
وبه حرف در می آورد .
مدام از نگاهت جامی بر می دارم
که تسلی بخش قیدهای من است
آنگاه که فریاد نازک دخترانی نحیف و بلند بالا
چون برق طلا جلوه می کند.
سپید پوش خاموش
باد بیهوده می وزد
آرامش انگشتان ظریفت پهنه ی افق را دربرگرفته .
ازتووازآغازمی گویم
که درها نیمه گشوده بود
وآیینه های گردآلود وشعله های افسرده
بستر تهیدستان را آماده می ساخت.
وکوچه ی پر هیاهو شکوهمند زنی بود
که رقص گل ها را مصورمی کرد.
از تو می سرایم
هم چنا ن که دوستت دارم
ومردمان سخنم را درنمی یابند...
انچه می پندارند،...دیده ام
ضربه ناخن،رگبار گلوله،شب های خوش فروردین،بسترهای آغشته به بوی علف.
اما باز از تو می سرایم
که مرا نوسان می دهی
در سرزمینی که همگان یک خواب می بینند.
معادله
یک زندگی بزرگ
عشق می خواهد
بودجه می خواهد.
این آقایان صد در صد اداری !
اگر شکست ها یشان را به تماشا نگذارند
زنده می مانیم
وبا سرعت معمول خود
پیش می رویم.
همیشه یک طرف معادله
الگویی ست
برای حل معادله.
بدی همان فرشته بود
که بود؟
چه بود؟
پادوی کوچه های کودکی
گم شده ی عطر سنجد زیر دیوار خشتی
شهر در دستم
زمین هایی که هرگزدرانها بازی نکردم
خرابه هایی که دیروزدود شدند
...وتنهایی من که نمی دانستم بدی همان فرشته بود
اه شهر دردستم
توکجایی؟
دختری که صبح پسته می خورد
پنج دقیقه به نه شب بود
بلند شدم بایستی به تو زنگ می زدم
یادم امد این شعر را بنویسم
دختری که صبح پسته می خورد
قامت کشیده یی داشت و
پنج دقیقه به ساعت نه بلند شد زنگ زد
یادش امد شعری بنویسد.
۱)
ای دخترآیینه ها، گیسو رها درباد
دستی تکان دادی وجودم گوشه ای افتاد
پائیزشد یا فصل موسیقی و دلتنگی
ان سان که جادوی نگاهت کرده هی بیداد
یک بیستون غم سینه ام را سنگ می بارد
انگارمی خواند برایم قصه ای فرهاد
آرام در چشمان من گسترده شد دریا
لبخندهایت سردوغمناک است با همزاد
گم مانده ام فانوس من درلحظه ها یی زرد
همراهیم کن... روشنی... گیسو رها درباد .
۲)
کسی که سوی من قدم زده، ببین پیاده است
سلام خوب همنوازمن هوا چه ساده است!
همیشه بوده ام درانتظارگام آشنا
کنارراه و غافل ازکسی که ایستاده است
غروب جاده های ده برای من تکیده اند
نگاه نقره ای میان دشت اوفتاده است
به پنجره، به باورم، به آیه ها رسیده ام
دوچشم سبزمن کنون پرازغبارجاده است
سلام می کنم به دست های پر تپش، سلام
سلام خوب همنواز من، هوا چه ساده است!
گلها همه آفتابگردانند !
قیصر امین پور
قیصربامرگ قدم می زد
۱
...مردن چه قدر حوصله مي خواهد
بي آن كه در سراسر عمرت
يك روز ، يك نفس
بي حس مرگ زيسته باشي !
...
۲
...نامي براي مردن
نامي براي تا به ابد زيستن
نامي براي بي كه بداني چرا
گاهي گريستن ...
۳
اين سالها كه مي گذرد
چندان كه لازم است
ديوانه نيستم
احساس مي كنم كه پس از مرگ
عاقبت
يك روز ديوانه مي شوم
*
و ...
تیرداد نصری
هفت سال اول را معلم بودم
۲۴ بعد را:
شاگرد مکانیک
جورابفروش کنار خیابان
ظرفشوی رستوران
راننده پیتزا فروشی
کارمند تعاونی دانشگاه
پرواز دهنده کبوترهام
بیکار
عضو انجمن شعر
نقاش ساختمان
دلال پاکت و کیسه نایلونی
سیگار فروش کنار صبح تا ساعت ۴ میدان
مغازه دار
سیاسی
فراری دهنده
فراری
حیرتزده سرگذشت ((هاید پارک)) لندن
خیابان به خیابان
شهر به شهر
قاره به قاره
زندگی مرا فرستاد.
به آدرس عوضی.
مهربان باشیم!